تبليغاتX
....................... نقطه نظر .......
زندگی نبرد من با من است!!!

/ روز معلم مبارک باد.

 / تولد دوست عزیزم خانم "لام" مبارک باد .

/ حضور کوچکترین عضو خانواده ی ما به عنوان میهمان  خانه ی پدری اش (ایران)  هم مبارک باد.

آرتین شیطون

شیرینی این  برادر زاده نازنین را با شما تقسیم می کنم :

:          

...........................................................................................................

             

.....................................................................................................

               


دنیای کودکی عجیب و جالبه !

......................................................................


و اما یک خبر بد و آن هم از دست دادن عزیزی چون استاد بزرگ  رضا سید حسینی.

مطلبی را در وبلاگ آقای شبانکاره در خصوص ایشان بخوانید.

آدرس  :جستاری در ادبیات و اندیشه: / اینجا/

مطلب دیگری از رفیق فردوسی در باب استاد رضا سید حسینی بخوانید

آدرس: هفت خوان/اینجا /


+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:36  توسط مینادرعلی  | 
 

 اولین شب غزل ،نشت ادبی مشترک از طرف انجمن دوستداران حافظ با همکاری حوزه هنری بود که روز ششم اردی بهشت با حضور شاعر بزرگ محمد علی بهمنی برگزار شد.

در این نشست اکثر بزرگان غزل سرای استان چون استادان:ایرج شمسی زاده،رضا معتمد، الهام مردانی ،علیرضا عمرانی،عسکری ،دروند  و ... شعر خوانی کردند و در بخشی از برنامه محمد علی بهمنی به شعر خوانی  پرداخت و غزل های زیبایی را خواند .

و الهه ی عاشوری کوچکترین عضو این انجمن هم دو غزل از حافظ را با خوانشی زیبا به استاد بهمنی و معلمش تقدیم کرد.

 استاد عاشوری نژاد و آقای سید زاده نیز سخنرانی کوتاهی داشتند که جایگاه حوزه هنری و انجمن دوستداران حافظ را معرفی می کرد و همکاری مشترک آندو را .

شبی دوست داشتنی بود که با تکنوازی حق پرست عزیز به یاد ماندنی تر شد.

         

                       استاد بهمنی :نفر چهارم از سمت چپ

به امید شبی دیگر.

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:58  توسط مینادرعلی  | 
 

 نهمین جشنواره انجمن سینمای جوان منطقه ی یک را ببینید.

            ...............................................................................................

گزارش انجمن سینمای جوان را اینجا ببینید:گزارش از سایت .


گزارشی از آرمان اصلاح پذیر رااینجاببینید

 

گزارشی از رضا عنصر سیاررا دراینجاببینید

           ...........................................................................................


ساده می بینیم ما ،اما ساده اتفاق نمی افتد این اتفاقات!

بی نهایت عاشق هنر  را دیدم در این چند روز.

 

اسعد نقشبندی- ساعد نیک ذات-  -کریم فائفیان- مهرداد اسکویی - درعلی- مینو فرشچی و..

........................................

مینو فرشچی-پوران درخشنده-درعلی و زنان روستای دلوار

................................................................................

 

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:38  توسط مینادرعلی  | 
هیچ وقت فکر نمی کردم که بتونم از چیزهایی که دوستشون دارم دست بکشم و به راحتی ازشون بگذرم.

اما می بینم که ما آدما عجیب تر از اونی هستیم که فکرشو می کنیم .

روز بیست و ششم انتخابات انجمن اهل قلم بود.

انجمنی که با جون و خون دل با یکی از دوستان (سارای عزیز)پایه گذاریش کردیم و به همت بسیاری از دوستان رسوندیمش تا جایی که بدون ثبت بودن مشروعیت پیدا کرد و جایگاهی قوی تر از هر انجمنی یافت تا....

اما حالا بعد از یه دوره دوری در هیآت مدیره هر کاری کردم نتونستم به اصرار دوستان باز هم پا بذارم توی هیآت مدیره  ی جدید و دوباره برم برا تر و خشک کردن این انجمن !

نمی دونم چرا حس میکنم کار گروهی تو ایران موفق نیست و همیشه منجر به تک محوری و رهبری یکی میشه و زیر مجموعه گی بقیه!

به هر حال باز هم دور میشینم و شاهد حرکت رو به رشد یا بازگشت انجمنی میشم که براش خیلی وقت گذاشتم.

هیآت مدیره جدید:محسن شریف-اسکندر احمد نیا - فرشید جان احمدیان - سینا براز جانی- مهری کرمی

پیروز باشید.

چند عکس به یاد گذشته ها:

برگزاری قلم طلایی با حضور شهریار مندنی پور

بزرگداشت استاد آتشی


         ..............................................................................................

بزرگداشت محمد رضا صفدری

     

.........................................................................................

حضور ابو تراب خسروی در انجمن

 


+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 8:22  توسط مینادرعلی  | 
باز هم سال داره نو میشه .باز هم آدمها تو فکر اینن که سال قبل رو با این گرونی و تورم و بدبختی چه جوری گذروندن.

بازهم بچه ها تو فکر اینن که سال آتی آیا وضع بهتر از این میشه که مامان باباهاشون نزنن پشت دستشون و بگن  مدادتو کمتر بتراش تا زود تموم نشه !

دخترا تو فکر اینن که باز هم باید مطابق میل خونواده با آدمای پولدار عروسی کنن یا   زن صیغه ای پولدارا شن تا هم کمکی به پدر و مادراشون بشه و هم یه نون خور کمتر!

پسرا تو فکر این که یعنی میشه سال دیگه یه دختر پولدار یا پارتی دار پیدا شه تا اونا رو از این فلاکت بی پولی و بیکاری و بی روزی نجات بده!

مامان و باباها هم تو فکر این که حالا اگه رسم عید و دید و بازدید برچیده می شد چی میشد؟نمی شد بگیم ما نوروز باستانی رو به اصالتش دوس داریم نه به ..

منم تو فکر اینم که راستی امسال سرویس های بهداشتی رو افزایش دادیم تا مسافرا در رفاه باشن؟

بذار برم آمار رو مرور کنم!

راستی امسال بییایید  دور کوزه قلیون رو سبز کنیم تا با یه تیر دو نشون بزنیم و دود رو سبز کنیم و سبزه رو دودی!(خواب ماهی دودی رو که باید به خواب ببینیم)

فکر نکنم امسال بتونیم ماهی پلو سبزی بخورییم روز عید.(آخه هم جلبکهای قرمز حمله کردن به دریا و هم بی پولی به جیب همه ی ما)

تو فکر اینم که انتخابات هم نزدیکه و چپ و راسمون کردن باز!

چپی ها میگن شما چپی هستین و راستی ها هم میگن راست !

و من می دونم که ما به صراط مستقیم داریم زندگیمون رو می کنیم بی دغدغه ی قسط های پرداخت نشده مان!

راستی سال نو رو پیشاپیش تبریک میگم. شاید به دلیل مشغله ی کاری نتونم مدتی سر بزنم.

سالی خوب و هراه با سر زندگی،سلامت ،سعادت،سرمایه،..

انتخاب سین های دیگه با خودتون.

شاد باشید.

/ممنون از من.این روزها همه چیزم غلطه./


+ نوشته شده در  نهم اسفند 1387ساعت 10:38  توسط مینادرعلی  | 


امروز شهر رنگ و بویی دیگر داشت.رنگی خاکی تر از خاک زیر پایمان ! مردم از هر سو به روزانه گری مشغول بودند با یک تفاوت، و آن هم اینکه ماسک هایی به دهان زده بودند تا این هوای آلوده مسموم ترشان نکند.

امروز کمی فهمیدم که مردم برای خوذشان کمی مهم تر شده اند

امروز در خانه ی مطبوعات هادی حیدری به شناساندن کاریکاتور و جایگاه آن در اجتماع پرداخت که با پرداختن مدعوین به پرسشهایشان بحثی دو ساعته در گرفت .

امروز تمام شده و من هنوز هم دارم می گویم امروز!!  (ساعت به دو نزدیک است )

دیروز چه زود به سر آمد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:41  توسط مینادرعلی  | 
 

این ابرهای بالاتر از سرم چه وسوسه برانگیز  تکه تکه  شده بودند.سبکبالی شان آنقذر سنگین بود که بی اراده ی من به تمام وجودم می ریخت.دریای زیر پای این ابر با این وسعتش ، از رنج به هم فشردگی بخارمی شد.

باد موهای زنی را به بازی می کشید.صدای ترمزهای پی در پی یک ماشین ... . پیاده شدن با سرعت چند نفر.و خالی نشدن درون ماشین از زمان پر بودنش !

و این پرسش های همیشه پرسنده... .و باد هر جا که بحواهد می وزد!

می روم و هنوز هم آینه واروتر نشان میدهد !

 


+ نوشته شده در  هفتم دی 1387ساعت 15:48  توسط مینادرعلی  | 


می توان :
به سادگی هر چیز  عمیق نگریست.
 کوچکی هر چیز را بزرگ دید .
 ایمان هر کس  رابه شک. انداخت
 سکوت را به دیده ی فریادی خواند.
 تنهایی را ازدحامی فرض کرد .
و خود را چون انسانی در مقابل خود دید !

و زندگی را... ؟ ؟ ؟
شما بگویید.
+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:36  توسط مینادرعلی  | 


گاهی وقتا جلوتر بودن بد که نیست ،خوب هم میتونه باشه!
میتونی پشت سرت رو نگاه کنی و بگی روزهایی که گذشت!
دیروز رو ببینید.
روز دانشجو ، گرامی باد.

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1387ساعت 23:17  توسط مینادرعلی  | 
به طراوت بارش  آسمان سلاماین روزها آنقدر اتفاقات عجیب و معمولی برایم رخ داده که نمی دانم چه بگویم.

فقط بسنده میکنم به یک سری رویدادهای عمومی  ِ"من" دخیل بوده !
اول : برگزاری مراسم سالگرد استاد آتشی در دو روز متوالی به همت دوستان که من نیز  در کنار این عزیزان بودم ،البته به معمول همه سال!
دوم: برگزاری سمینار بررسی جنبه های نمایشی ادبیات فارسی  در دانشگاه آزاد بوشهربه همت دکتر ناصر بخت ، دکتر امامی و دکتر احمدی مطلق و برخی دانشجویان کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی ، که من نیز مقا له ای تحت عنوان "زن در هزار و یک شب  "ارائه کردم که به زودی متن آنرا خواهم گذاشت.
سوم:باز هم مطابق هر سال به شیراز رفتم و در نمایشگاه بین المللی گردشگری  شرکت کردم  و چه نکات ظریف دیگری دیدم درباب اقوام ایرانی .
چهارم:یک مجموعه عکس از شیراز گرفتم که به زودی خواهم گذاشت.
پنجم: ترا دیدم!
ششم:کاش به تو بدهکار نبودم!
هفتم : به راستی که باید باز هم بدوم!

ودیگر اینکه هیچ فضیلتی بالاتر از این نیست که ما به نادانی خود مان پی ببریم !

         
                         
            

                                                   
+ نوشته شده در  دهم آذر 1387ساعت 20:11  توسط مینادرعلی  | 
 

مدتها بود که یه تئاتر خوب ندیده بودم .انگار آخریش افرای بیضایی بود.

این روزها از صدقه سر فرهنگ و ارشاد،فجر و جشن واره دو تئاتر خوب دیدم .

"تی ترون "کاری از حیدر مظفری و" کابوس" از رامتین بالف.

بازیهای خوب ،کارگردانی های قوی و متن های پر محتوا از ویژگی های  این تئاترها بود.

اما یک نکته مرا آزرد و آن هم اینکه باز هم ممیزی نگذاشته بود که اجرا سلاخی نشود.

و دیگر آنکه گویی همه میدانستند(از متن گرفته تا کارگردان) که شاید مجالی دیگر برای حرف زدن نباشد و برای همین از هر دری میگفتند تا ناگفته ای نماند!

ای کاش  ..

+ نوشته شده در  دهم آبان 1387ساعت 21:24  توسط مینادرعلی  | 
 

                      وقتی میگیم آرزو  ،فکر میکنید  چه چیزی  در اندیشه ما نقش می بندد؟!

                                            نظر برخی از بزرگان :

 

  • «آرزو کردن چه قدر شعف‌انگیز است، اما وقتی به‌آرزوی خود رسیدیم شعف از درون ما رخت برمی‌بندد.»
  • «آرزوی تجدید حیات آدمی یک آرزوی ابلهانه‌است زیرا بوجودآمدن انسان یک اشتباه و یک حادثه غم‌انگیز است و بهتر آن‌که تجدید نشود.»
  • «آرزوی هر شخصی هدایت او را به عهده دارد.»
  • «آماده شدن برای دستگیری از پیران، و وفاداری نسبت به‌دوستان و مهر ورزیدن به‌مردم، آرزوی من است.»
  • «از آرزوهای دور و دراز دوری نمائید چه جز خستگی روح و ملال خاطر، بار و بری ندارد.»
  • «از دست دادن امیدی پوچ و آرزوئی محال، خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است.»
  • «اگر تا کنون به‌نصف آرزوهایتان رسیده‌اید، بدون تردید زحمت شما دو برابر شده‌است.»
  • «امید و آرزو آخرین چیزی است که دست از گریبان بشر برمی‌دارد.»
  • «اندیشه‌ها، رؤیاها، آه‌ها، آرزوها و اشک‌ها از ملازمان جدائی ناپذیر عشق می‌باشند.»
  • «ای باد خوش که از چمن عشق می‌رسی// برمن گذر که بوی گلستانم آرزوست»

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1387ساعت 12:26  توسط مینادرعلی  | 
هنوز هم می رویم !!!!

  

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1387ساعت 17:23  توسط مینادرعلی  | 

 

 

این روزا کمتر موقعیتی پیش میاد که وقت کنی به کارای شخصی  بپردازی .برای من این فرصت بوجود اومده- دلیلش بماند- ای کاش بتونم ازش خوب استفاده کنم.

به خودم قول دادم تو این فرصت بدست اومده روزی یه فیلم ببینم و یه کتاب  یا یه نمایشنامه بخونم.تا حالا که خوب پیش رفتم تا چه پیش آید.

یکی از کتابهایی که  تو این فرصت خوندم "مترجم دردها"اثر جومپا لاهیری هندی تبار متولد شده در لندن است.وی در آمریکا بزرگ شد و با این مجموعه داستان جوایز زیادی را به خود اختصاص داد از جمله جایزه پولیتزر ،جایزه بهترین کتاب اول نیویورکر ، پن – همینگوی،کتاب برگزیده پابلیشرز ویکلی،برگزیده نیویورک تایمزو... .

چاپ چهارم کتاب توسط نشر ماهی و ترجمه امیر مهدی حقیقت در سال 1385  به بازار روانه شدکه همزمان با انتشار رمان جومپا لاهیری  به نام "همنام"شد.

این مجموعه شامل ده داستان میباشد که هرکدام موضوع مستقلی را دارد.

داستانها روایت ساده ای دارند و پیچیدگی های موضوع و فرم در آنها مشاهده نمی شود. موضوع اکثر داستانها به روابط خانوادگی نا متعارف بر میگردد و در آنها شخصیت ها ابعاد ساده ای دارند که در مواقع غیرمعمول بعد دیگری از خود را روایت میکنند که مخاطب کاملآ غافلگیر میشود.گویی متن از سلاح غافلگیری به جا و با هدف شلیک میکند.

شخصیت های داستان گاه در کنار هم زندگی مسالمت باری را آنجنان  میگذرانند که گویی هیچ مشکلی در زندگی شان نیست یا چشم خود را به روی مشکلات آنچنان بسته اند که این اشتراک زیستی از بین نرود! و طنز ظزیفی از زندگی زناشویی را برای مخاطب به ارمغان می آورد.

مسایل سیاسی هند و پاکستان با ظرافت قابل توجهی در این داستانها پرداخت شده و لایه های زیرین داستانها را شکل داده است.

انتونی کویین میگوید:نبوغ جومپا لاهیری در طنز پنهان و محدوده، نگاه دقیق به زندگی و آرامش خاطر واقع بینا نه ای است که در داستانهای او طنین داردو نیویورک تایمز در مورد او میگوید:

خواننده این کتاب هر داستانی را که به پایان میبرد آرزو میکند کاش می توانست یک رمان کامل را با شخصیت های آن به سر برد.طرح داستانی وی مثل یک اثبات قوی ریاضی ،ساختاری ظریف و بی نقص دارند.

بخشی از یکی از داستانها:

...امیدوار بود خانم داس زیبایی و اقتدار سوریا را درک کرده باشد.اصلآ شاید بعدها در نا مه هاشان راجع به این موضوع بیشتر حرف می زدند .او برایش از هند میگفت و خانم داس از آمریکا.این نامه نگاری های رویای او ،یعنی مترجم بین المللی بودن را کم و بیش محق میکرد...

سعی کنید بخونیدش.

 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1387ساعت 17:54  توسط مینادرعلی  | 
 

                        نقطه نظر:   همیشه برای زندگی  کردن بهانه لازم نیست!

                        برا تنوع ، تحول یا تفاوت، از این پس با سه بخش هستم(البته اگه به زندگی تحویلم بده این...)

                                    نقطه نظر،داستان،شعر

           و این برای آن است که کسی تحمیل به خواندن بخش هایی نشود که پیوندی با آن ندارد.

                                          روی قسمت دلخواه کلیک کنید.


               

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 2:25  توسط مینادرعلی  | 
یه روز

 

                                                          

 

یهو چشم باز میکنی و میبینی یه روز به اسمت شده!!

نمی دونی خوشحال باشی،غمگین باشی،یا بی تفاوت؟!

اما به هر حال هر چی که باشی یه روز به اسمت هست!

و همه بهت میگن "روزت مبارک"

و فردا دوباره از یاد میری!!!

 

...............................................................................

 

شعر من را بخوانید در کتاب شعر

کلیک کنید(پلاک من)

 .................................................................................

ساقی بی شراب شده

                   و

دونده بی پا!

پس ،چگونه هنوزم

مست دویدن است؟!

 

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1387ساعت 18:37  توسط مینادرعلی  | 
  همیشه میگذرد!

 حس بدی دارم این روزها!

یه جور بی تفاوتی که همیشه ازش میترسیدم دچارم شده!!

بی تفاوتی از سر اتفاقی شدن همه اتفاقات زندگی ام!!

پس من کجای این زندگیم ام؟!

                                                                    

                .....................................................................................

 

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1387ساعت 20:39  توسط مینادرعلی  | 
 خودم را باید ببرم!!

           شعر ی از من در ماندگار

                                                  کلیک کنید

          نقد کتاب بادبادک باز در سایت دانوش

                                                             کلیک کنید

             شاید اگه سکوت نمی کردم خودم رو دیگه نمی شنیدم!!!

 

برای اعتراض به تغییر نام خلیج فارس کلیک کنید

                 .....................................................................................................

همه نبودن هایت

سبز می شدم

زرد ،بر می داشتی ام!

جیغ بنفش هم که بودم

سرخ می شد گوشهایت !

آبی ترینم

دریا هم که نباشی

آسمان بی نهایتم باش!!!

 

 

+ نوشته شده در  سوم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط مینادرعلی  | 
 

به موزه بیاندیشیم:

۱ -موزه میتواند یک دانشگاه زنده باشد.

۲ - موزه می تواند هویت یک قوم باشد.

۳ -موزه میتواند یادگار ما برای نسل آینده باشد.

۴-موزه  می تواند یادگار شخصی ما باشد(موزه های خصوصی)

۵- ای کاش میشد با توجه به تنوع فرهنگی مان موزه داشته باشیم

۲۹ اردیبهشت روز جهانی موزه و هفته میراث فرهنگی بر کلیه فرهنگ دوستان مبارک.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط مینادرعلی  | 

سلام  زندگی



                                                         




امروز ،مثل همیشه با یه سلام صبح به خیر شروع شد و
مثل خیلی از روزها با سلام های زیاد و خداحافظی های تکراری ادامه یافت
و
چند موضوع برام قابل اهمیت شد که شاید بشه با دیگرون هم در میان گذاشت:
اول:دوست ِخوب کم پیدا میشه!
دوم:اکثرآدما از خیره شدن به زندگی دیگرون بیشتر از خیره شدن به زندگی خودشون لذت میبرن!!
سوم:آدما یه رنگ نیستن و رنگ رنگین!!!
چهارم:یه کم گیج شدم تو رفتار با دیگرون!!!
تقدیم به همه اونهایی که دوستشون دارم:یک سلامتی زیبا!!
..................................................................................
.....................................................
  .

موشهای آبستن
زاییده اند گوشهای دونده!
و شاپرک ِ نشسته بر دیوار
پرانده شد ه از دهان دره ی آدمها
به
غول ِ بی شاخ ودمِ!!
 
+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط مینادرعلی  | 
..با ترانه..
1 -روز معلم معمولآ آدمها رو به دوران بچگی شون می کشونه !
به شیطنتها ، به بی خیالی ها ، به بازی و بازی وبازی!!
(دست همه معلم هام رو میبوسم)
2 - تلوزیون که روشن شد صدای پسرها و دختر های زیادی رو شنیدم که میگفتن:
از معلم های عزیزمون که اذیتشون کردیم عذر خواهی میکنیم!!
پیرمردها و پیرزنها میگفتن:یادش به خیر کتک میخوردیم از معلم هامون ،
مداد هم لای انگشتامون میذاشتن! !
3 - شاعر مشهوری یه شعر خوند در مورد روز معلم...
4 -از اکثر برنامه های تلوزیون بدم میاد!!
5 - آخ از بازدید های دوران مدرسه و پی آمد آن، گزارش نویسی هایی که همیشه بزرگترها جای بچه ها می نوشتن، می نویسن و خواهند نوشت !!
6 - .. باران..
7 - تصمیم کبری چه بود؟!
8 - انشا انگار کمرنگ تر شده تو مدرسه ها!!!
9 - ورزش رو چه جوری توی این مدرسه های غیر انتفاعی لونه مرغی انجام می دن این بچه های مظلوم؟!!
10 - ای کاش معلم بودم!

و اما انجمن اهل قلم برگزار میکند:کلیک کنید
 
+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:37  توسط مینادرعلی  | 
لب ِ بوم ها نشین نشین!!!!

 
 
چند روزه دارم به گنجشک هافکر میکنم .
به اونهایی که پرواز میکنن !
و اونهایی که هنوز پرواز و بلد نیستن!!
حتی اونهایی که یه لقمه چپ ما شدن!!
و یا تو دست ما لونه کردن!!!
شاید هم  اونهایی که با تیر و کمون بچگی مون زدیمشون!!
به قلبهای گنجشکی هم فکر میکنم!
و به گنجشک هایی که رنگ شدن و جای قناری فروخته شدن!!!
گنجشک؟
آره گنجشک!!
تا حالا شده همراه یه گنجشک جیک جیک کنید؟!
.....................................................................................................................................
 پایم کثیف می شود
 
زیر پایم که له میشوی!!
 
 
+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:2  توسط مینادرعلی  | 

همیشه اتفاق می افتد!
و این هفته، این اتفاقات افتاد.
البته فقط روی پوست شهر!!
و زیرِ ِ پوست شهر هم بماند که بماند!

این هم از طرف یکی از دوستان ،تقدیم به شما:کلیک کنید

 

1-استان بوشهر در حوزه خادمین ستاد تسهیلات سفر رتبه آورد.(خوب دیگه ...)



2 -دکتر عاشوری نژاد (رییس انجمن اهل قلم)اسعفای خود را بنا به

درخواست هیئت موسس پس گرفت و به انجمن برگشت(از این بزرگوار ممنونم)

3 -دوست گرامی ام حمید موذنی نمایشگاهی از فرهنگ عامه در قالب عکس

گذاشه بود با عنوان" ماشین نوشته ها" که سارای عزیز به آن مفصلآ
پرداخته است اینجا.

یک اتفاق جالب در این نمایشگاه برایم افتاد که شنیدنی است:
در حال دیدن عکسها و عکس گرفتن با موبایلم بودم(دور بینم همرام نبود) که متوجه مردی شدم که پا به پایم می آمد و با بی زبانی اشاره ای به عکسی میکرد و انگار می خواست که از آن عکس، عکس بگیرم!
کمی من و من کردم،اما او دست بردار نبود .
اشاره اش به عکسی بود که" من از اقبال خود نالم//که دستی بی نمک دارم " پشت ِ ماشین ِدر آن عکس نوشته شده بود.
گفتم: اشاره کن.
دوستی کنارم بود و اشتباهی اشاره کرد و عکس شماره دو حاصل شد(حیف که خوب نشد)!
مرد لبخندی زد و راحت شد.(امان از این فرهنگ عامه!)

3 -سمینار "توسعه و صلح اجتماعی از منظر مطبوعات و نهاد های اجتماعی" به همت خانه

مطبوعات و شورای پژوهش شورای اسلامی شهر به خصوص دوست

عزیزم خانم ماحوزی(معاون شورای شهر) تشکیل شد.

4 -خانم منیژه حکمت در حال ساختن فیلم مستندی در بوشهر بود.

5 - در یک نشست با خانم مریم زندی عکاس برجسته کشور به نقطه

نظرهای بر جسته و خوبی رسیدیم که امیدوارم رویکرد مرا به سینما زنده کند.
6 -کشتی کلومبوس با سیصد مسافر از آلمان وارد شهرهای جنوبی شد و

بخشی از مسافران آن از بندر بوشهر دیدن کردند.

7 -

8-

( خالی می ذارم تا شما هم یه خبر برامون بگید !!)

{عکس ها با موبایل (sony ericson 810 ) گرفته شده .بی کیفیته ببخشید.}
عکاس: خودمم



   
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:38  توسط مینادرعلی  | 

 

/؟؟/ به همه آنهایی که می اندیشند به بودنشان!

// چرا باید از دست بدهیم؟

؟؟ ببین و قضاوت کن /کلیک کنید!!!

؟ 

؟

 

 

 

 //

با دستهای پر از سوالم ، صورتم  رو پوشونده بودم !

شاید برا اینکه واقعیتها هی به چشمم نخورند تا هی عقلم بپره این ور و اون ور!!

اما یه سوال ِ شیطون هی از لابه لای انگشتام می پرید بیرون/

اون سایه ی پشت ِسر کیه؟!

سایه؟

اما انگار از من زده بود جلو وقتی که من پشت سرمو نگاه کرده بودم!!

حالا زیر پام بود ، اما من خیره به جلو بودم!!!

سمت راست ،چپ ،این ور ، اون ور و...

این رقصو از کی یاد گرفته بود؟

این سوال هم پریده بود بیرون/

کی می رقصوندش؟! چه جوری؟برا چی؟باکی ؟

کوش ؟کجاست؟

تاریک بود،و دستام رفته بودن کمی نور بیارن//

و پاهام درازتر از همیشه بی آنکه دستی ازش آویزون بمونه میرفتند تا خط فرضی ِ بودن!!//

انگار یه سوال دیگه هم زده بیرون!!!

میدونی...؟ ?

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1387ساعت 0:21  توسط مینادرعلی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          

 

عکاس:اسماعیل جعفری

 عکاس /کاسماعیل جعفری

این روزها بهار است .

روز و نو روز .

عید و دیدن خوبها و خوبیها.

عیدی دادن و عیدی گرفتن هم!

و اما من عیدی ام را از یک اتفاق گرفتم!

اتفاق ِحضور نه از سر ِ اتفاق ِعلی باباچاهی!

باشد که همیشه این نا اتفاقها باشد!!

باباچاهی به دیار همیشه آشنایش آمده بود و در یک دیدار دوستانه ساعاتی را با هم

 و با دوستانی دیگر گذراندیم که روجا جان عزیز بانی بود و عیدی ِ بهترین ها را به ما داد .

و در یک اتفاق از پش تعیین شده، به دعوت انجمن اهل قلم هم ساعاتی با هم بودیم در محفلی ادبی و پر ادب!!

شعر حرف اول را میزد و داستان خوانی محسن شریف هم زینت بخش محفل.

اگر باباچاهی به شاعران تک مرحله ای و چند مرحله ای اشاره ای نداشت من هرگز

به مرحله خودم دقیق نمی شدم و شاید برخی از دوستان هم !!!

استاد عزیز با شعری به شکار پروانه ها رفت و هوش و حواس ما را هم به شکار خود در آورد .

"هر عاشقی فقط یک بار به خواب می بیند

چاه پر از پروانه را!!! "

و چه اتفاقی می افتاد آن شب که همه محو آن پروانه های نشسته بر دست و نگاه استاد بودند ؟!!!

و عشق ،انگار آنجا بود با لبخندی به لب!!

همه چیز معنا می یافت ، در زندگی  ، بودن و دیدن و میهمان ِلبخند و مهربانی همدیگر بودن هم!

هوش از سر همه پریده بود به هوس ِ زندگی کردن! و من زندگی میشدم سرشار از نگاه خیس یک بی هوشی!!

معنا در شعر هم به بحث گذاشته شده بود از بی معنایی خاص بورخس تا معنا ی مشهود در شعر

باباچاهی یا معنا گریزی و ... !

باباچاهی عزیز میگفت :"من معنا گریزی را به معنی گریز از معناهای تکرار شده ی

قراردادی میدانم  و نه رسیدن به یک بی معنایی صرف"

 حرفها اگر تکرار هم بود بوی نو میداد در آن ایام نو !!

دیگر عصر به شب رسیده بود ! رسیدنی از سر اجبار!!

و انگار دلها تپیدن نویی را آغاز کرده بودند در یک شب ، شاید که شب بهار باشد، یا بهار شب !!

همه و همه در آرزوی رسیدن به نامی بلند به بلندای یک انسان به هم خیره شده

بودند و شب را به خیرمیگفتند با یک  یاد ِ به یاد ماندنی به نام" فرصتی با علی

باباچاهی!"

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1387ساعت 16:29  توسط مینادرعلی  | 


شکوفه ی آمدنت


روزم را نوروز کرد !                  






+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:46  توسط مینادرعلی  | 
        

              عکس از دوست خوبم :ابراهیم حصاری

                                              عکاس:دوست عزیز ابراهیم حصاری

راستی اگر انسان بدنیا نیامده بودید دوست داشتید چه چیز به دنیا 

                            می آمدید؟

 


 

آدم های نشسته به سایه

هوش  از سبک بالی قاصدک ها می پرانند

و من

نشسته به آفتاب ِ همیشه سوخته

می سوزم/

سایه ای//

تا خل شود بال بال ِ مانده به آفتاب!


برای خواندن دو شعر در سایت تمبرهای باطله کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1386ساعت 10:50  توسط مینادرعلی  | 
 

خودم را می کارم

                         و

تو را برداشت می کنم!

 

//////////////////////////////////////////////////////

اتاق خالی

صندلی تنها

نشسته هم، همه نبودنهایت!!

 

//////////////////////////////////////////////////////////

آنقدر سفید بود

که من را هم پیر کرد!!!

                                                                                       عکاس:دوست عزیز،ابراهیم حصاری

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:25  توسط مینادرعلی  | 
 

 

  

                    تا وقتی دیگر!!

+ نوشته شده در  سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:56  توسط مینادرعلی 

" شمع زنی "

عکاس : مینا درعلی

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1386ساعت 14:20  توسط مینادرعلی  |