همین جند روز پیش بود . با دوستم توی یک گورستان جدید قدم میزدیم و موازی با گورهای درهم فشرده راه میرفتیم . بدون نگاه کردن به این ور و آن ور و حتی پشت سر ! مستقیم به جلو . هردو بدنبال بخشی از زندگی مدفون شدمون میگشتیم.
برخی از قبور زیر درختهای سر به فلک کشیده وسایه دار به خواب ابدی فرو رفته بودند و بقیه هم از گرمای خورشید بهره مند می شدند.دوستم گفت ،بار ِقبل که اومدم، همین نزدیکیها بود .اما حالا همه چیز عوض شده .حتی راه هم فرق کرده !
گفتم ، حتمآ داری اشتباه میکنی .راه را مطمئنن اشتباه نیومدیم.
دوستم گفت ، چقدر مطمئنی ؟
خواستم بگم ، که ادامه داد ،حس نمیکنی همه چیز یه جور دیگه است؟!
گفتم ، چرا .انگار همین جور که به سمت روشنایی میریم درک از تاریکی درونمون بیشتر میشه(1) و ...
گفت ،مسخره میکنی؟
گفتم ،نه بابا ،حرف حساب همینه . اینجا که می یای فضای روشن و واضح مرگ ، دلبستگی ات را به زندگی بی فروغ میکنه و چگونگی زندگی برات مهم میشه!!!
هوم!!!
اینو دوستم گفت .اما نمیدونم چرا به دنبالش یک ساعت حرف زد که من فقط بعضی هاش رو شنیدم...
تو فکر میکنی من اونو نابود کردم؟
اون منو دوست داست اما فکر میکرد که برای این دوست داشتن همیشه مدیونشم.
میدونی مدیون بودن یعنی چی؟
یعنی من باید وابسته وابستگی هاش میشدم.
تو فکر میکنی من بخش عظیمی از زندگی ام را از دست دادم؟!!!
و این آخرین جمله اش بود ، که جوابش دادم:
گوش کن !
این سکوت را میشنوی ؟!
این سکوت پر راز ترین صدایی است که منو به سوی زندگی از نوع دیگه دعوت میکنه!!
زندگی ِ سرشار از فهمیدن ِهم .
هر چند که کلمات میانمان رد و بدل نشه!!
تو فکر میکنی ازدحام آدمها چقدر میتو نه به درک ما از همدیگه کمک کنه ؟!
راستی ، می دونی بدون ِگوش ، چطور میشه آدمها را فهمید؟
انگار حرفهام تمام شده بود ،دوستم نبود و من خلاصه شدم در این کلمات :
باران بارید وُ
من و تو
زیر ِچتر همیشگی مان
در هم پیچیدیم
............................
باران می بارد وُ
من و تو
به دنبال ِ چتر ِهمیشگی مان می گردیم
.......................................................
باران اگر ببارد
من و تو
با چتر ِشکسته
همیشگی مان را تجربه می کنیم
.....................................................................
باران که نبارد
من و تو
با چتر نبوده مان
تنها مانده ایم در دیروزمان!