تبليغاتX
....................... نقطه نظر .......
زندگی نبرد من با من است!!!

 

به ياد روزهايي كه پريده ايم

 

  به طور حتم خودكشي بود .يك خودكشي 7 روزه ی 

 

  ۷باره!

 

دستهايم به يك جمله معترضه دستبند شده بود !!

 

"از آغاز بدتره،ايستادن هم به مثابه مرگه و بس!پس

 

به آخر رسيدن تنها راه نجاته!"

 

چه فرقي ميكند؟!خاكستر ،آتش شود يا آتشي

خاكستر!

 

هر دو را باد خواهد برد !!

 

وباد به خاطراتي سفر كرده بود كه ديوانگي شرط اولش

 

بود !!!

 

اينجا پلي  به آخر زمان است .آخر همه آخرها!آنجا كه

 

تو نه مي تواني برگردي و نه راه انكار در ميان است .

 

از آغاز بدتره ... .

 

دلم گرفته .هيچ صدايي نيست تا ذهنم را قلقلك

پريدن دهد!

 

اما ميدانم كه بايد پريد.

 

 

راه رفتن، خاص آدمهاي بي خاطره است.

 

 

ترديد نكنيد.گوشهايتان تيزتر هميشه باد، تا خش خش يك

 

 خاطره چنگ اندازد وجودتان!!!

 

خاطراتي كه تا دوران كودكي مي كشاندتان، آنجا كه

 

 قهرمان برايتان تنها آرمان  زندگي مي شود و ... .

 

خاكسترهاي ذهنتان را به  باد  بسپاريد تا  بهانه اي 

 

 شود و  شما را به آتش و عطش كودكيتان پرتاب

 

كند.عطش قهرماني!

 

.

.

بانوي شنل به دوش به جاودانگي مي انديشيد و شنلش

 

 را كه بر زمين ميغلتيد به دستانش مي گرفت و باد مي شد

 

  و آتش زير خاكستر را شعله ور ميكرد و عسلهاي  درون

 

دستش را  هم پرت هواي تلخ و آشفته !

 

او در  پريدن ترديد نداشت.

 

به كجا ؟!!

 

اين ابهام تا آنجا پيش رفت كه پلي پيش رويش قرار

 

گرفت كه لحظاتي قبل مردي خودش را از آن پرت زماني

 

 كرده بود كه قهرمانانش مرده بودند.

 

7 قهرمان خوابيده بر گرد يك درخت ! تا درخت برايشان

 

نشانه باشد ،زيستن!! تا كه آنها جاودان باشند و...!!!

 

امتحان سختي است!7 بار مردن و زيستن و يا زيستن

 

 و مردن!!!

 

و بانو فقط به هفت فکر میکردتا جاودانگي دزديده

 

نشود در دستان يك خاطره!

...    ...    ...   ...   ...  ...   ...   ...  ...  ...  ...   ...   ...  ...   ...    ...  

 

                             توتي شده ها

 

دزدهاي هي كلافه

 

با پيراهنهاي چاك چاك وُ

 

قلبي كبود

 

توتهاي وحشي ميدزديدند

 

در پرتگاه يك اتفاق!

 

واقعيت هم دنبال لحظه اش مي گردد

 

تو دزد هستي يا من؟!

 

و ابديت هم عشقي رنگ مي ماند در صورتهاي توتي شده!

 

نوك بيني ام برايت

 

لب ندارم

 

تا ببوسي

 

تا بگويم

 

دوستت دارم!

 

آواز قناري دوخته اش

 

و از نوك هايش خون دويده بر لبهايم

 

شرمي ترين دزد!!

 

بهانه نياور

 

چيزي برايم نمانده

 

جز اين ذهن ديوانه ديوانه پرداز

 

و آن هم پروازی تو باد!!!

 

+ نوشته شده در  بیستم آذر 1386ساعت 23:4  توسط مینادرعلی  | 


همیشه با یه اتفاق ساده شروع میشه

به نسیمه که چون نسیم می وزید

 و این بار با یه مآموریت اداری- فرهنگی.

شرکت در نمایشگاه بین المللی گردشگری فارس.

سفر پنج روزه آغاز شده بود و ما در دیار آشنایان ، به حکم بخشی از فرهنگ این سرزمین هزار فرهنگ ،رو به قبله مردم و گردشگران نشستیم.

سالها است که به این مکانها میروم و میروم به سوی شناخت  اصالت خویش و بازیافت آن!و دیگران هم !

همیشه شبیه هم و همیشه مان تکرار همیشه!!!

فضای بسیار وسیع نمایشگاه سر در گمی آشنایی را می آورد که همه ما ایرانی ها با آن آشناییم!

به کجا و چرا و ...

و بالآخره همه ما ایرانی ها در دقیقه نود آماده شدیم .

ما آماده ایم بیایید ما را ببینید!!!

و عجب استقبالی !

توی این بی بنزینی و شهرک گلستان!

و من حیران این همه مردم !.حیران عجیبی دنیا! و حیران اینکه چرا ما همیشه حیرانیم هستم !!!

راستی چه چیزمان باعث این میشود.

این که ما آنجا باشیم؟! و سر بی در دسرمان را بپیچیم و با دردسر فراوان کنار یکدیگر بمانیم!

من به دیدگاههای اداری ،مسئولیتی ، تجاری ،سیاسی ،قراردادی و غیر قراردادی کاری ندارم .کاری ندارم که بگویم  شاید بیلان کاری ها باعث شود و حتی  به قراردادهایی که بسته شد یا نشد کاری ندارم .

 و باز هم کاری ندارم که  بگویم جز بخش خصوصی اکثر استانها با یک نگاه رفع تکلیفی آنجا بودند و بودند تا بگویند که ما هم هستیم!!!

فقط یک چیز آنجا میان همه شرکت کنندگان مشترک بود و آن هم اصالت بود .اصالتی که هر کس به نوعی کوشای نمایش آن بود.

زن کرمانی سوزن میزد تا پته های کرمان جای خودش را باز کند و زن لر نان محلی  می پخت ، آش  کشک هم  در کاسه مردم از دستان پینه بسته زن کرد ریخته میشد .

گلیم بافته دستان جنوبی ترین مردم تا حصیر بافته شمالی ترین هم همه حرفی برای گفتن داشت و ...

من مرد هنرمندی دیدم که از راه دل گلیم میبافت و چشمانش را در هنرش به ما هدیه  می کرد.

سو زن دوزی ،گره چینی ، سفال ،منبت و معرق و... در محجوبیت خود همراه با  موسیقی های محلی خودنمایی و جلوه گری غرور آمیزی داشتندو بر خلاف آن همه حجب و حیا، کالاهای لوکس بازارهای آنطرفتر زیر نور افکنهای پر تلآلوغرور می فروختند.

زمانی که مرد پیر چوبدستی جوان لر را گرفت تا هنرمندانه چوب بازی را به من و دیگران هدیه کند و زنها در مانیتور تلوزیون حرکات موزون را در رنگارنگی لباسهاشان پراکنده هوای همه کردند و جوان یاسوجی در نقاره اش سرود زندگی دمید  به چراغهای رنگارنگ خیره شدم و آنها را بر سر همه هنرمندان پرتلاش کشورمان تاباندم و دیدم که چه زیباتر از آرکوپال و چینیهای نشسته در دکورهای زیبا می درخشند.

آنجا همه به هم لبخند میزدند انگار که غمی نبود.

بیایید کمی مسئولانه تر مسئول شویم.همیشه با یه اتفاق ساده...

..................................................................................................... .......

                                                          حجمی ترین !

این حجم های بی قواره

 با دستهای حجیمشان

 می بافند ذهن مرا

  بی قواره تر !

 تا پنهان صورتکهای پنهانی شوم

 حماقت ببارم

 به خودم 

 آشفته شود

   ذهنم 

و حجمم دهددر بینهایت تکرار

 

   سوال هم که شوم

پریده رنگ دستم!!

 صورتکهایمان آیا ؟! 

صورتی گل  می دهد

تا  من خیال بچینم وُ

 خیالاتی شوم

 به یک حجم!!!

+ نوشته شده در  پنجم آذر 1386ساعت 22:25  توسط مینادرعلی  |