تبليغاتX
....................... نقطه نظر .......
زندگی نبرد من با من است!!!

همیشه اتفاق می افتد!
و این هفته، این اتفاقات افتاد.
البته فقط روی پوست شهر!!
و زیرِ ِ پوست شهر هم بماند که بماند!

این هم از طرف یکی از دوستان ،تقدیم به شما:کلیک کنید

 

1-استان بوشهر در حوزه خادمین ستاد تسهیلات سفر رتبه آورد.(خوب دیگه ...)



2 -دکتر عاشوری نژاد (رییس انجمن اهل قلم)اسعفای خود را بنا به

درخواست هیئت موسس پس گرفت و به انجمن برگشت(از این بزرگوار ممنونم)

3 -دوست گرامی ام حمید موذنی نمایشگاهی از فرهنگ عامه در قالب عکس

گذاشه بود با عنوان" ماشین نوشته ها" که سارای عزیز به آن مفصلآ
پرداخته است اینجا.

یک اتفاق جالب در این نمایشگاه برایم افتاد که شنیدنی است:
در حال دیدن عکسها و عکس گرفتن با موبایلم بودم(دور بینم همرام نبود) که متوجه مردی شدم که پا به پایم می آمد و با بی زبانی اشاره ای به عکسی میکرد و انگار می خواست که از آن عکس، عکس بگیرم!
کمی من و من کردم،اما او دست بردار نبود .
اشاره اش به عکسی بود که" من از اقبال خود نالم//که دستی بی نمک دارم " پشت ِ ماشین ِدر آن عکس نوشته شده بود.
گفتم: اشاره کن.
دوستی کنارم بود و اشتباهی اشاره کرد و عکس شماره دو حاصل شد(حیف که خوب نشد)!
مرد لبخندی زد و راحت شد.(امان از این فرهنگ عامه!)

3 -سمینار "توسعه و صلح اجتماعی از منظر مطبوعات و نهاد های اجتماعی" به همت خانه

مطبوعات و شورای پژوهش شورای اسلامی شهر به خصوص دوست

عزیزم خانم ماحوزی(معاون شورای شهر) تشکیل شد.

4 -خانم منیژه حکمت در حال ساختن فیلم مستندی در بوشهر بود.

5 - در یک نشست با خانم مریم زندی عکاس برجسته کشور به نقطه

نظرهای بر جسته و خوبی رسیدیم که امیدوارم رویکرد مرا به سینما زنده کند.
6 -کشتی کلومبوس با سیصد مسافر از آلمان وارد شهرهای جنوبی شد و

بخشی از مسافران آن از بندر بوشهر دیدن کردند.

7 -

8-

( خالی می ذارم تا شما هم یه خبر برامون بگید !!)

{عکس ها با موبایل (sony ericson 810 ) گرفته شده .بی کیفیته ببخشید.}
عکاس: خودمم



   
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:38  توسط مینادرعلی  | 

 

/؟؟/ به همه آنهایی که می اندیشند به بودنشان!

// چرا باید از دست بدهیم؟

؟؟ ببین و قضاوت کن /کلیک کنید!!!

؟ 

؟

 

 

 

 //

با دستهای پر از سوالم ، صورتم  رو پوشونده بودم !

شاید برا اینکه واقعیتها هی به چشمم نخورند تا هی عقلم بپره این ور و اون ور!!

اما یه سوال ِ شیطون هی از لابه لای انگشتام می پرید بیرون/

اون سایه ی پشت ِسر کیه؟!

سایه؟

اما انگار از من زده بود جلو وقتی که من پشت سرمو نگاه کرده بودم!!

حالا زیر پام بود ، اما من خیره به جلو بودم!!!

سمت راست ،چپ ،این ور ، اون ور و...

این رقصو از کی یاد گرفته بود؟

این سوال هم پریده بود بیرون/

کی می رقصوندش؟! چه جوری؟برا چی؟باکی ؟

کوش ؟کجاست؟

تاریک بود،و دستام رفته بودن کمی نور بیارن//

و پاهام درازتر از همیشه بی آنکه دستی ازش آویزون بمونه میرفتند تا خط فرضی ِ بودن!!//

انگار یه سوال دیگه هم زده بیرون!!!

میدونی...؟ ?

 

+ نوشته شده در  بیستم فروردین 1387ساعت 0:21  توسط مینادرعلی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          

 

عکاس:اسماعیل جعفری

 عکاس /کاسماعیل جعفری

این روزها بهار است .

روز و نو روز .

عید و دیدن خوبها و خوبیها.

عیدی دادن و عیدی گرفتن هم!

و اما من عیدی ام را از یک اتفاق گرفتم!

اتفاق ِحضور نه از سر ِ اتفاق ِعلی باباچاهی!

باشد که همیشه این نا اتفاقها باشد!!

باباچاهی به دیار همیشه آشنایش آمده بود و در یک دیدار دوستانه ساعاتی را با هم

 و با دوستانی دیگر گذراندیم که روجا جان عزیز بانی بود و عیدی ِ بهترین ها را به ما داد .

و در یک اتفاق از پش تعیین شده، به دعوت انجمن اهل قلم هم ساعاتی با هم بودیم در محفلی ادبی و پر ادب!!

شعر حرف اول را میزد و داستان خوانی محسن شریف هم زینت بخش محفل.

اگر باباچاهی به شاعران تک مرحله ای و چند مرحله ای اشاره ای نداشت من هرگز

به مرحله خودم دقیق نمی شدم و شاید برخی از دوستان هم !!!

استاد عزیز با شعری به شکار پروانه ها رفت و هوش و حواس ما را هم به شکار خود در آورد .

"هر عاشقی فقط یک بار به خواب می بیند

چاه پر از پروانه را!!! "

و چه اتفاقی می افتاد آن شب که همه محو آن پروانه های نشسته بر دست و نگاه استاد بودند ؟!!!

و عشق ،انگار آنجا بود با لبخندی به لب!!

همه چیز معنا می یافت ، در زندگی  ، بودن و دیدن و میهمان ِلبخند و مهربانی همدیگر بودن هم!

هوش از سر همه پریده بود به هوس ِ زندگی کردن! و من زندگی میشدم سرشار از نگاه خیس یک بی هوشی!!

معنا در شعر هم به بحث گذاشته شده بود از بی معنایی خاص بورخس تا معنا ی مشهود در شعر

باباچاهی یا معنا گریزی و ... !

باباچاهی عزیز میگفت :"من معنا گریزی را به معنی گریز از معناهای تکرار شده ی

قراردادی میدانم  و نه رسیدن به یک بی معنایی صرف"

 حرفها اگر تکرار هم بود بوی نو میداد در آن ایام نو !!

دیگر عصر به شب رسیده بود ! رسیدنی از سر اجبار!!

و انگار دلها تپیدن نویی را آغاز کرده بودند در یک شب ، شاید که شب بهار باشد، یا بهار شب !!

همه و همه در آرزوی رسیدن به نامی بلند به بلندای یک انسان به هم خیره شده

بودند و شب را به خیرمیگفتند با یک  یاد ِ به یاد ماندنی به نام" فرصتی با علی

باباچاهی!"

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1387ساعت 16:29  توسط مینادرعلی  |