این ابرهای بالاتر از سرم چه وسوسه برانگیز تکه تکه شده بودند.سبکبالی شان آنقذر سنگین بود که بی اراده ی من به تمام وجودم می ریخت.دریای زیر پای این ابر با این وسعتش ، از رنج به هم فشردگی بخارمی شد.
باد موهای زنی را به بازی می کشید.صدای ترمزهای پی در پی یک ماشین ... . پیاده شدن با سرعت چند نفر.و خالی نشدن درون ماشین از زمان پر بودنش !
و این پرسش های همیشه پرسنده... .و باد هر جا که بحواهد می وزد!می روم و هنوز هم آینه واروتر نشان میدهد !